ای مرگ

از تو دل من خون است
گم کرده ره و گيجي
اين کار چرا چون است
اي مرگ نفس گيري
تو لايق زنجيري
چون باز به پروازي
تو دشمن آوازي
اي مرگ نمي داني
آيين نفس کشتن
رو جان بدان را گير
بهتر چه از اين گفتن
اي مرگ نمي بيني
از دايره ی رندان اين شهر شده خالي
اي مرگ مگر کوري
اين طايفه ی دزدان در شهر همه باقي
مرگ چرا اكنون
در فصل خزان عشق
از روي زمين بردي
يكتا نفر عاشق
اي مرگ چرا اكنون
در وقت افول ساز از شهر وطن بردي
مرد همه تن آواز
اي مرگ نمي بيني
از دايره ی رندان اين شهر شده خالي
بي تو عمري نگرانم که کجايي
اي مرگ از چه سروقت من خسته نيايي
اي مرگ بويت از اين جگر سوخته ايد
به مشام شده آنروز
که لطفي بنمايي
اي مرگ نه طبيبي
نه پرستار
نه درمان نه دوا
مرحمي ده که غم ازدل بزدايي
اي مرگ جغد در کلبه ويرانه ما
خنده کنان بنشين
بر سر بامم که همايي
اي مرگ
زهرتو نوش و
فناي تو بقا خواهد بود
تو که در چشمه ما آب بقايي
اي مرگ
خلقي از من شده بيزار
ومن از آن دلشاد
تو مگر آيي
و زين معرکه ما را برهاني
اي مرگ سر و تن
با دل و جان
دست زنان
پاي کوبان رو نما ميدهم
مرگ عقده در کار من افتاده
و من در تب و تاب
تو مگر آيي و اين عقده گشايي
اي مرگ وعده دادي
که شبي کام دل ما بدهي
تازه کن عهد خود
اگر اهل وفايي
اي مرگ قدمت باد مبارک
چه نکو آمده اي بنه بر ديده
(ياور) کف بايي اي مرگ
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
با سلام