اشکهايت را با دستان لرزانم از روي گونه هايت پاک ميکنم،

 نگاهت بي نهايت معصومانه است.

قطره هاي اشکي را که بر روي انگشتانم مانده است

مزمره ميکنم،

 مزه دوست داشتن ميدهد،

سرت را روي شانه هايم ميگذاري و اشکهايت دوباره سرازير ميشود،

از لرزشي که به شانه هايم ميدهي تمام بدنم ميلرزد.

 سرت را بلند ميکنم و به چشمان خيست زل ميزنم،

 بازهم معصومي و بي گناه،

لبريز عشق.

 لبهايم را به روي لبهاي سرخت ميگذارم

و لحظه اي در رويا ميميرم، و تو مرا از اين رويا جدا نخواهي كرد.....